روان شناسی که روانی شد..

روان شناسی که روانی شد..

فضایی برای تراوش روضه های ناشنیده و کتاب های خواندنی، تجربیات ناگفته و زندگی های نادیده ، غر هایی که هیچ گاه شنیده نشد و درد هایی که رنجش چشیده نشد...

همه چیز

بیاید یه دور همه چیز رو به خودمون یادآوری کنیم، تجربه هایی که تحمیلی و تلفیقی و تلقینی و طبیعی متحمل شدیم.

بی برقی و بی آبی/کم آبی که یه عمره اسمش رو ماست ، 

قطعی گاز و ضعیفی اینترنت ، البته بهتره بگم قطعی احتمالا مادام العمر نت بین الملل که دسترسی به هیچ کجا از مزایاشه، 

آنفولانزای مرغی و گاوی و ویروس کرونا که ریه ها رو به فنا داد، 

جنگ ۱۲ روزه و چند ده روزه ، امواج موشکی ۱۰ باره و ۸۰ باره و مایی که الان داریم وارد بار موج ۱۰۰ ام موشکی خودمون میشیم...

سیلی که این چند روز وسط جنگ تو شهرا اومده و قصد کرده همه رو سیراب کنه،

طوفان نوحی که از دیشب در و پنجره خونه ما رو بدش نمیاد از جا بکنه و ببره، 

پلاسکویی که یه زمانی سقوط کرد و سوخت،

بندر شهید رجایی که گمنام منفجر شد،

کشتی سانچی و نفتکش دنا که زیر دریا خونه کوسه ها شد،

زلزله هایی که کل ایران رو چند سال لرزوند و پل ذهاب و کرمانشاه و بم و... زیر زمین دفن کرد،

اعتراضات و شکایات مردم که از خون جوانان وطن لاله دمیده...،

گرونی ، تورم ، رکود، بیکاری ، بدبختی ، بی پولی که یار غار مردمه حتی وقتی که شب ها میخوابن هم ولشون نمیکنه،

چیزی رو جا انداختم؟!

به همه این ها فکر کنید ، چقدر از دست دادیم، به واسطه بلای طبیعی و انسانی با بقا دست و پنجه نرم کردیم، اندازه یک آتش سوزی مهیب ناک در لس آنجلس خسارت داده ایم در طی این سالیان دراز؟! قطعا! سال هاست مردمانمان به یک دلیل می روند! یا شهدای پزشک داریم ، یا شهدای آتش نشان، شهدای جنگ رمضان و ۱۲ روزه و...، خلاصه تاریخ را اینگونه بنویسید ما در هر چه فکرش به ذهنتان خطور کند کشته( شهید) داده ایم... در جنگ بین خودمان ، مردیم ، در جنگ با اجنبی مردیم ، در جنگ با آتش و سیل و زلزله مردیم ، در جنگ با بیماری مردیم ، مردمان سالهاست دارند می جنگند، پس چرا از جنگ می ترسیم؟! تجربه ما زیاد است ، فقط زامبی ها را مشایعت نکرده ایم ، دایناسور ها را ملاقات نکرده ایم و به شکار اژدهایان نرفته ایم... سال ها پیش گفتند بکشید این ها را... گویا خواسته آبا و اجدادمان همین است پس از چه می ترسیم؟ ما با مرگ قرارداد بسته ایم... به همه چیز بنگرید و ببینید ما مدت هاست از دست داده ایم ، میلیون ها نفر را مدفون میبینیم ، کشته و شهید ، مرده و فوت شده یا شاید هم به قول افرادی تلفات جنگی را داده ایم که خودمان خواستار تمام و کمال همه اين جنگ ها نبوده ایم!  شاید هم ترس نیست ، داغ است ، غم است ، درد است که این‌گونه سر باز ميکند ، پس ما سالهاست جواب چه را پس می دهیم؟ که خون‌مان تمامی ندارد، از دست دادن ها تمامی ندارد؟ محکوم به چه هستیم که این‌گونه خونین زندگی میکنیم؟ ما آلوده ایم یا آلوده مان کردند؟ ما گناه کردیم یا گناه کسی گردن ماست؟! این شر چیست که ایران همه درگیر تبعات آن است؟ 

می گویند ایران در حرکت به سمت قدرت بعد از روسیه و چین است ، خب برویم ، به سمت قدرت برویم ولی کاش با تاریخ کشت و کشتار مردم نمی رفتیم ، مگر کوروش کبیر که به منشورش معروف است و بدون جنگ بابل را فتح کرد به این روز افتادیم؟شاید هم تاريخ دست کاری شده و اون زمان هم کوروش کسی جز خونخوار هفت عالم نبوده، کاش لکه قرمز خون در موزاییک های پیاده روی خیابان ها ، خون آدم نبود و چه بسا که دست تکه شده بچه های میناب هم در همان خیابان های ویران دیدیم. چند ده سال زندگی کردیم ، قرن ۱۳۰۰ را به ۱۴۰۰ رساندیم ، اندازه تاريخ چند نسل حکومت را تجربه کردیم، تاریخمان پر است ولی کی سرریز می شود؟ اصلا نمی‌خواهد به لبالب برسد که دیگر داستان های تاریخی مان را ادامه ندهیم؟ نخواهیم بنویسیم؟ قلم چرا خشک نمی شود؟ ورق دفتر چرا تمام نمی‌شود؟ چرا داستان پایان ندارد؟! 

بس است دیگر! تمامش کنید این بساط تاریخ سازی که فقط بدبختی و افسردگی ما را تجدید که چه عرض کنم تشدید میکند و مغزی برایمان باقی نمی‌گذارد... بس است ، مگر بازی دوران کودکی است که بخوانیم " بزن که خوب میزنی" ؟! آری بزن! ولی ملاحظه زندگی از هم پاشیده مردمی را کنید که در قفس بلایا و داشته ها و نداشته هایشان حبس شده اند، نه راه پس دارند و نه راه پیش... تمام!

[- غرهای فردی که مغزش از جمجمه اش بیرون پرید!]

 

مرگ

وضعیت طوریه که قادرم یه سردرد ساده رو به میگرن و سینوزیت و چیزای بدتری نسبت بدم و برای خودم نسخه دارو های عامل مرگ بنویسم...

- اگه دیگه پیامام رو ندیدید بدونید جان به جان آفرین تسلیم کردم...

برای این روح سفرکرده ، فاتحه ای ختم گردد.

[ وصیت نامه اینجانب متقاعبا منتشر می‌شود.]

اینجا اونقدر علمی صحبت نمی‌کنم، صرفا تجربیات روز و تفکرات شنیده و دیده و حاصل از دیدگاه خودم رو بیان میکنم، شاید این‌گونه به دل بشیند...